تبليغاتX
دوست دارم
دوست دارم    
من را به نامه دوست دارم لینک کنید و بعد در قسمت و از طریق نظرات من را خبر کنید    

منوي اصلي
صفحه نخست
ايميل به مدير
آرشیو وبلاگ
آدرس Rss



موضوعات
ترفند موبایل
تر فند کامپیوتر
فونت
دانلود نرم افزار کامپیوتر
نرم افزار موبایل
عکس عاشقانه
مطالب عاشقانه


آرشيو وبلاگ
هفته دوم خرداد 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386


آمار بازديد
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

تبليغات

جای تبلیغات شما

5 روش عاشق كردن

5 روش عاشق كردن

در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


شدم رسوا كه مي‌‌بينم توام ديوانه مي‌ خواهي
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه مي‌ خواهي
نيم عاقل نيم عاشق كيم؟ هيچم تو آگاهي
كه گاهي آشنا خواهي گهي بيگانه مي ‌خواهي
كجا پويم كه را جويم همي‌دانم همي گويم
كه خود مجنون و ليلايي مرا افسانه مي‌ خواهي
تو هستي درد و درمانم تويي سرماية جانم
مرا اي گنج پنهانم چرا ويرانه مي ‌خواهي
بساط آفرينش گشت دام راه مشتاقان
نمي‌بينم دگر صيدي كه گويم دانه مي ‌خواهي
تو را اي نوربخش از تو به جز حسرت چه پيدا شد
كه گه سر در بياباني گهي كاشانه مي ‌خواه


[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


اگر تو قسم یاد کنی که باز گردی

اگر تو قول دهی که بر می گردی

با چشمان بسته

تو را باور خواهم کرد.

 

اگر تو قسم یاد کنی که بازگردی

اگر تو امیدت را از دست ندهی

مگذار روحت مشوش گردد

من در انتظارت خواهم نشست

 

و من با پنداشتن بر

شبهایی چون شبهای با تو بودن

در هر لحظه تو را بیش تر دوست خواهم داشت

و من خواهم دانست هیچ کس دیگر در جایگاه تو نخواهد بود

 

اگر تو قسم یاد کنی که بازگردی

اگر تو قول دهی که برمیگردی

هر انچه اتفاق بیفتد

من در اینجا خواهم بود

 

عشق ما

هرگز نخواهد مرد

حتی اگر تو مجبور به رفتن باشی

من خواهم دانست که تو برای من می مانی

و حتی زمان هم مارا از یکدیگر جدا نخواهد کرد

 

اگر تو قسم یاد کنی که بازگردی

اگر تو قول دهی که بر گردی

مهم نیست چقدر زمان می برد

من در اینجا خواهم ماند

 

اگر تو قسم یاد کنی که باز گردی

من در انتظارت خواهم ماند.............

 



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


عشق چیز خاصی است

                                            یک رفت و امد نیست

عشق تنها یک بار تو حادث می شود

                                      اما واقعی است

عشق ان هنگامی است که تنها بدان می اندیشی

که او کجاست؟

عشق چون معجزه است

                                           که به سختی توجیه می شود

عشق زمانی است که تو او را

                                      ایمن از بادو باران میداری 

عشق ان هنگامی است که تو او را

در اغوش می کشی  و زمان را از یاد میبری

عشق ان هنگامی است که تو اورا می بینی

                                                و بی قرار می گردی

به عشق تو من یک ستاره خواهم شد

                                    و ان را به تو خواهم بخشید

به عشق تو من سراسر اقیانوسها را خواهم پیمود

تنها برای در اغوش کشیدنت

به عشق تو من باران را به اتش ملحق خواهم نمود

به عشق تو من زندگانیم را خواهم بخشید

تنها برای بوسیدنت

عشق ان هنگامی است که تنها ارزویت

                                        این است که او را با خود به دور دستها ببری

عشق ان هنگامی است که تو او را می بینی

                                                 و او در چشمانت ماندگار می شود

عشق ان هنگامی است که تو در می یابی 

که او همه چیز است.



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


سلام دوستان من برای شما داستانهای کوتاه هی ازکتاب جهان عجایب مینویسم پس خوب بخوانید

این داستان حادثه نمایشگاه نام دارد

 

پاریس سال1889 سال نمایشگاه جهانی انبوهی از تجار وجهانگردها وخریداران شهر راپر کرده بود.هتلها همه رزرو شده بود.

درماه می مادر ودختری انگلیسی از هندوستان ب همارسی وسپس به پاریس رسیدند انها دو اتاق جدا در یکی ازهتلهای پاریس اجاره کردند. نام خود را در دفتر هتل ثبت واز انجا به اتاق خود رفتند. اتاق 342 اتاقی مچلل باپرده های ضخیم ارغوانی کاغذ دیواری های صورتی و مبلمان مجلل میزهای بیضی شکل وساعت دیواری تزیین شده بود

تقربا به محض ورود حال مادر بد شد وبه رختخواب رفت دکتر هتل اورا معاینه کرد و از دختر چند سوال کرد سپس او ورییس هتل در گوشه ای با هم مشورت کردند اگر چه دختر فرانسوی نمی دانست اما از دستوراتی که دکتر  به اوداد فهمید که مادر اوسخت بیمار است به دارویی احتیاج دارد که فقط درمطب دکتر در سمت دیگر پاریس پیدا می شود دختر می بایست به انجا برود ودارو را بیاورد.

دختر سوار کالسکه ای شد و با تاخیر فروان به مطب دکتر رسید در انجا مدتی معتل شد تا دوا را گرفت و با تاخیر فراوان  مراجعت کرد. چهار ساعت گذشته بود.

به محض رسیدن از کالسکه بیرون پرید وبه سراغ رییس هتل رفت وپرسید :((حال مادم چطور است؟)) رییس با حیرت به او نگاه کرد((کی را می گویید مادموازل؟)) دختر با حیرت شرح داد که کیست وچرا تا خیر کرده است.

((اما من چیزی درباره ما در شما نمیدانم شما تنهایی به اینجا امدید.))

دختر اعتراض کرد:(( چند ساعت قبل با هم اتاق رزرو کردیم به دفتر  هتل نگاه کنید.))

رییس دفتر را به او نشان داد کنار امضای دختر جایی که می باید امضاء مادر باشد نام بیگانه ای به چشم

می خورد:((اما ما هر دو امضاء کردیم واتاق 342 به ما داده شد مادرم انجاست مرا به انجا ببرید.))

رییس او را مطمئن کرد که اتاق 342 به وسیله یک خانواده ی فرانسوی گرفته شده بود رفته اند.

دختر متوجه شد که پرده ها ارغوانی نیست .کاغذ دیواری اتاق هم صورتی نبود.مبل راحتی و ساعت دیواری در کار نبود. دختر دکتر هتل را پیدا کرد در باره مادرش صحبت کرد دکتر معاینه مادر او را انکار کرد.

دختر موضوع را به سفارت انگلیس اطلاع داد وانها داستان او را نپذیرفتند او پلیس ورزنامه ها را نتوانیت متقاعد کند سرانجام به انگلیس بازگشت.

معما به درستی حل نشد امابعضی حدس می زند که مادر دختر در هند مبتلا به طاعون شد ودکتر بعد از معاینه وتشخیص و مشورت با رییس هتل نتیجه گرفته اند پخش این خبر در مطبوعات وضعیت شهر ونمایشگاه را مختل خواهد کرد. اما ایاتوانستند ظرف چهار ساعت تما تزئینات اتاق را تغییر دهند؟ برسرمادر چه امد؟ اسرار این ماجرا هیچگاه فاش نشد.

 

کپی  بر داری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد

 

 

 

            اگر نظر دیگر برای شما جیزی نمی نویسم

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


عشق من ، ای تنها بهانه بودنم از تو می گویم ، از قصه شیرین زندگی که با تو آغاز کرده ام و تا پایان این راه همسفرت خواهم بود ، از تو می گویم از لحظه های تلخ و شیرینی که پا به پای تو در مسیر زندگی ام پیش رو داشتم ، ای شریک زندگی ، ای همسفر جاده های تنهایی ، مونسم ، یار و یاورم بدان که برای همیشه با توهستم و تا آخرین لحظه نیز آغوش گرمم پذیرای حضور توست همسفر عزیزم دوست دارمت و برای این دوست داشتنم هزاران گل یاس سفید را که نمادی از خوشبختی است تقدیمت می کنم به امید آنکه زندگیمان در طلوع خورشید هستی جاودان بماند

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


 

ازاین روزها متنفرم.چرا که حس میکنم این روزهای پایانی ست .دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد.چشمانم اشکبار تر از همیشه از ثانیه ها ایراد میگیرد.

اندوه نبو دنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدادر خلوت خاموش دلم.شقایق دلم اشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند .تنهایی سراغ خانه ام را می گیردو دلتنگی چون پیچکی. لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود.

اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم در انجا نماز عشق بخواند.بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید.وچهرهام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود.

به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند.......

کاش می دانستی :

که درون قلبم

خانه ای داری تو

که همیشه ان را با شفق می شویم

و به ان می گویم

که تویی مونس شبهای دلم. . . . . .



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


کم کمک وقت خداحافطي ما از راه رسيده

هواي تازه ي تنها يي ها از راه رسيده

بغلم کن آخرين بار

وقت رفتن رسيده

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم تنگ تو شد

غم تو توشه ي راهمه



[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


کاش یه روز میشد من و تو با هم می خوندیم
کاش یه روز میشد من و تو با هم می موندیم
کاشکی شب بشه ماه بیاد بیرون
روز به سر بشه تو نگاه تو مثل قلب من در به در بشه عشق من
سرنوشت من با صدای تو با ستاره ها همسفر بشه
تو شب سیاه توی خونه ها عشق من
یه نفر ، تنهای تنها می شینه توی خیالم

وقتی تو باشی کنارم غمی تو دنیا ندارم
اما با نبودن تو باغ زرد و بی بهارم

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


مثل یک خواب مثل یک رویا در چشمان شبم پر شده ای ، لحظه خواب رسیده ، لحظه طلوع مهتاب و لحظه غروب سرخ خورشید . می خوابم و در رویای خیس خواب تو را می بینم . مثل شبها ، مثل تمام آرزوها ، خواهش دستان تمنا به سوی تو ، ریزش باران عشق بر سر سرما ، گریز کینه و نفرت از درون قلبها ، مهمانی نور و آیینه درون کوچه های احساس ، چه خواب شیرینی . من و تو در میان باغ عشق ، ای کاش سحر نمی شد ، ای کاش قناری در قفس از فرط تنهایی آواز نمی خواند ، ای کاش افتاب دیروز تلخ ، طلوع نمی کرد و ای کاش هرگز از خواب بیدار نمی شدم . تو تمام رویای شبهای بی خوابی منی .

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


یاد اولین نگاهت افتادم . اولین نگاهی که من و با تو آشنا کرد . اولین نگاه خیلی سرد و بی عشق بود . ولی دومین نگاهت پرمعنا بود . توی اون نگاه دنیای خودم و ترا دیدم . دیدم که با تو در سرزمین عشق قدم می گذاریم . ولی انگار ، انگار سرزمین اتش گرفته بود و من دل خسته و تنها به امید اینکه در نگاههای دلگیرت سرزمین عشق را اباد ببینم انتظار کشیدم . فرصتی یافتم و دوباره در نگاهت سرزمین عشق را آباد دیدم . آبادتر از همیشه بود و تو مرا با خود به آنجا بردی ، نزدیک یک دریا بود و من قسم خوردم که این عشق جاویدان بماند ولی هنوز تو چیزی نگفتی و این مرا خیلی آزار میدهد و انتظار آن روز مرا دیوانه می کند .

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد ،، انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد ،، من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده ،، هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه ،، به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود ،، پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود ،، از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من ،، نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من ،، ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم ،، به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست ،، من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم ،، ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم ،، در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم ،، حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم ،، وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد ،، انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد ،، من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده ،، هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه ،، به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود ،، پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود ،، از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من ،، نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من ،، ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم ،، به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست ،، من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم ،، ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم ،، در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم ،، حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم ،، وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


دوستت دارم

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق تو

هستم


بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.

عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي


ندارد
!

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ، دوستت دارم چونكه مرا باور


داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني
!

تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم و جز اين از خداي


خويش هيچ آرزويي را ندارم


عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است از طرف من به

تو
!

از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس
!

عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه معناي واقعي عشق را به من


ابراز كردي و آموختي
!

آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن
!

عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و به جز تو كسي لايق اين


قلب بي طاقت من نيست


هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ كسي هست كه عاشق و ديوانه

تو مي باشد
!

هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و در آغوش


خود بفشارم
!

عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلي و


مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم
!

عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت ميكنم
!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست
!

تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه مي نگرم تو را ميبينم
.

دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي


ابرازي براي آن نيست
!

مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو
!

با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم


با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است
!

عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،


بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !

عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده


اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد
!

اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از


دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من


بنگرند و شرمنده شوند


[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند

دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند


پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند


چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد


قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد


دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد


احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد اينك دروغين و پر از ريا باشند


زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد
….

من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت


نداشته باشم


گناه من چه بوده است اي خدا؟… چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را


بدهم؟


آري گناه من عاشق شدن است


چشمانم نگاه به چشمي ديگر انداختند و عاشق شدند و دائم براي عشق اشك


ريختند ، دستهايم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه هاي


عاشقي سرد شدند ، پاهايم به سوي ديار عشق در حركت بودند و به خاطر اين راه


دشوار عاشقي خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را ديد و عاشق شد و


پريشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد
!

قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پريشان بود ، دلم در قفس عاشقي


اسير شد چون عاشق شد


احساست من بي هوده براي عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغين از آب در


آمد … زندگي ام نابود شد ، زندگي ام پر از درد شد ، چون زندگي ام رنگ عشق را ديد


و عاشق تر شد


آري ، تمام اين دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهي بود كه در يك نگاه و در يك


لحظه چشمانم مرتكب شدند


پشيمانم از اينكه دستهايم را به سوي خداوند بردم و از او خواستم كه عشقي مقدس


را به من هديه كند


پشيمانم از اينكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند
!

پشيمانم از اينكه دلم را به دلي هديه دادم كه دلم در آن دل اسير شد


پشيمانم از اينكه دستهاي گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهايم سرد

و ناتوان شد


پشيمانم از اينكه تمام زندگي و اميدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و كليدش را


به دست روزگار سپردم


خدايا اين گناه مرا ببخش ، مرا از اين عذاب عاشقي نجات بده ، و مرا به همان دوران


تنهايي بازگردان


ميخواهم همان انسان تنها وغريبه باشم ، ميخواهم همان انساني باشم كه براي خود


روياها و آرزوهايي داشت ، ميخواهم همان انسان تنها و بي كس باشم


مي خواهم همان قلبي داشته باشم كه پاك و بي ريا و ساده باشد


خدايا مقصر تويي من از تو و چشمانم شاكي هستم ! ، اينك كه مرا در اين زندان


عاشقي اسير كرده اي ،و راهي براي بازگشت به گذشته برايم نگذاشته اي ، و مرا


عاشق كردي و در قلب معشوقم طلسم كرده اي لااقل بيا و با ما باش ، بيا و اين


زندگي را برايم عذاب نكن ، بيا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوي دنياي


خوشبختي ها روانه كن ، بيا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در اين آسمان آبي ات رها


كن … خدايا تو كه مهرباني تو كه بخشنده اي پس مهرباني و بخشندگي ات را به ما


نشان بده ، خدايا تو مرا در اين سيلاب عشق رها كرده اي پس بيا و به من كمك كن كه


در اين سيلاب عشق فرو نروم . به پاهايم قدرت بده تا از اين سيلاب به راحتي عبور


كند ، به دستهايم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان يارم را بگيرم تا آن را به سلامت


و موفقيت از اين سيلاب عبور دهم


خدايا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه ميخواهم


برسم


خدايا اينك كه تو مرا در اين سيلاب عاشقي رها كرده اي به قلبم نيروي عشق و


دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بي ريا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگي


كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم


خدايا تو را به آن عظمت و بزرگي ات قسم ميدهم كه به ما كمك كني ، تو كه ما را در


اين سيلاب عاشقي رها كرده اي لااقل هواي ما را داشته باشي


خدايا اگر نميخواي كمك كني ، اگر ميخواهي ما را به حال خود رها كني ، مرا از اين


سيلاب و اين زندان عاشقي نجات بده تا بيشتر از اين عذاب اين زندان پوچ نشوم … مرا


از عشق جدا كن و مرا همان انسان غريبه و تنها و بي ريا كن
…!!!!

خدايا مقصر تويي و چشمانم ، اينك كه خودت مرا در اين دنياي عاشقي رها كرده اي


پس تا آخر راه با من باش
!

خدايا من از تو شكايت دارم كه اين چشمان ساده را به من دادي! ، اينك كه نميتوانم از


تو كه اختيار تمام دنيا در دستانت ميباشد ، به تو كه ما را آفريده اي ، به تو كه تنها اميد


مايي ، به تو كه كبير و مهرباني به كسي شكايت كنم ،پس تنها راه اين است كه در


خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كني ، من شاكي ام از اين دنياي


عاشقي واز چشمانم ، شكايتم را به چه كسي بگويم ؟ پس مجبورم كه در مقابل تو


كه قاضي دنيايي از چشمانم شكايت كنم
!!!

خدايا ، يــــا به من كمك كن تا به تنها آرزويم كه رسيدن به عشقم ميباشد برسم و يا


اينكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را براي هميشه از من بگير تا عاشق كسي


ديگر نشود
!

من اعتراف مي كنم كه چشمانم گناهكارند
!

آهاي چشم گريان من تو نيز اعتراف كن كه گناهكاري
!

مجرم آزاده منم **************تن به جزا داده منم


قاضي درگاه تويي************ حكم سحرگاه تويي

[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |


توي نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم
توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم

جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم
...
نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ،‌ به

دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد
...
از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي

اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي

چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم

چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم

لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده
...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده
...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده
...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...


[+] نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |

مطالب گذشته

مصاحبه عشقولانه
نمیدونم ...:::::
چرا غمها نمیدانند
درد تنهایی من
I♥U
عشق
من فقط تورا دوست دارم
عشق به اين قشنگي
تغییر دادن صفحه خوشامد گویی
چیست؟ ip address


بادبان های امید
خستگی
واسه تو دلیل بودن




خبرنامه
با عضويت در خبرنامه از به روز شدن اين وبلاگ با خبر خواهيد شد . فقط كافيست ايميل خود را وارد كنيد .

جای کد خبرنامه


جستجو
براي جستجو در اين وبلاگ فقط كافيست كلمه مورد نظر خود را در فيلد زير وارد نماييد .





نظرسنجي
جای کد نظرسنجی


پیوندها
باورم کن
بی رنگ تر از آینه
یار دلنواز
""سازنده لوگوی رایگان""
ღღღღღ دوری عشق ღღღღღ
جزیره رویاها
دوست دارم ( ستاره جووووووووووووووونم )
روزنوشتهایی چند ( ساناز جوووووووووووووووونم )
ابزار وبلاگ
هلن جان (روزهای پیکسی)
نسرین جان(یا تو یا هیچ کس دیگه(رازهای دل من))
ساخت انواع قالب و لوگولی وبنر اختصاصی
بیاتوکلبه(عشقولانه)
قالب وبلاگ (پیمان داداشششی)
گل یاس(خواهر گلم رعنا)
اتیش پاره(کلیک کن تا از دست نرفته)
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی



پیوندهای روزانه
یار دلنواز
دوستت دارم
آرشيو پيوند هاي روزانه

Template Design By : GHALEBKADEH