|
| چرا پس همه جا تاریک است؟؟؟ |
خانه ام بی آتش دستهایم بی حس و نگاهم نگران می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!! راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده... پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس... می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس! من دگر خسته شدم.. راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند! اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟ می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته! هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.. صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟ من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب من دگر خسته ام از این تب و تاب
|
|
|
[+] نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |
|
| برای تک پرستوی مهاجرم... |
برای تک پرستوی مهاجرم... اشک هایم بی امان پهنای صورتم را نوازش می کند و من هنوز هم خسته از کوله بار خستگی هایم به این فکر می کنم که تو کجایی؟ آرام آرام . بی آن که بخواهم هر لحظه به یاد تو در خیالم یک شمع روشن می کنم و تا شعله اش اوج نگرفته خاموشش می کنم. مثل تو. تو که هنوز اوج نگرفته بودی که خاموش شدی....تو که هنوز شعله ات.... گاه با خودم می گویم: شاید اوج نگرفتی تا نسوزی.... تلخ می گریم....صدای ضجه ام گوش فلک را کر کرده است و من هنوز هم می گریم...تلخ تلخ... و همچنان از پی تو می دوم شاید نشانی از تو بیابم.... اشک هایم روی گونه هایم میدوند و دانه دانه در صفحه ی روزگار ثبت می شوند و من می گریم....و پای ثبت هر دانه اشک به جای امضا یک آه می کشم.... تلخ می گریم و بی امان زیر آوار آرزوهایم از باران اشک می گریزم چشم هایم همچنان گوی سبقت را از بهار می ربایند و من تا رسیدن به تو..... ناگزیر از اشک هایم می گریزم... بی امان می گریم و گام هایم را بلند تر بر می دارم..... تا شاید به تو برسم.... دیگر اثری از تو نیست .... نای دویدن نه برای من مانده. نه باران . نه اشک هایم... دیگر اشکی نمانده... از گریه های تلخم خبری نیست.... با دست هایی بی رمق اشک هایم را از روی گونه های تب دارم پاک می کنم و می خندم... تلخ تلخ... یک لبخند تلخ می زنم نا امید از اینکه تو را بیابم با کوله باری از آه و حسرت در کوچه پس کوچه های مه آلوده ی یأس قدم می زنم و نا خود آگاه زمزمه می کنم.... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است، به این میخندم و همچنان تارسیدن به تو ... اما این بار اشک نمی ریزم.... می خندم....
|
|
|
[+] نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط مهرداد فرامرزی |
|
|
| خبرنامه |
 |
با عضويت در خبرنامه از به روز شدن اين وبلاگ با خبر خواهيد شد . فقط كافيست ايميل خود را وارد كنيد .
جای کد خبرنامه
|
|
|
| جستجو |
 |
براي جستجو در اين وبلاگ فقط كافيست كلمه مورد نظر خود را در فيلد زير وارد نماييد .
|
|
|
| نظرسنجي |
 |
جای کد نظرسنجی
|
|
|
|