| بگذار تا بگریم .............چون ابر در بهاران..............کز سنگ ناله خیزد..............روز وداع یاران
تقدیم به انا که زهر دلتنگی را چشیده اند
غم با وفا تر از ان است که چون او را ترک کنم خود را بر دوش من نیاندازد و چون صدایش زنم باز گردد
غم امد به او گفتم غمخوار ندارم گفت خودم غمخوارت میشوم غمخواری غم را باور نکردم تا روز که
تا روزی که اهی کشیدم و صدای گریه اش شنیدم
رفتم تا بینم این کیست چنین با سوز دل میگرد دیدم غم است
پرسیدمش بهر چه گریسته ای ؟ گفت از عان ان دلتنگی که غمخواری ندارد
سکوت کردم و غم سکوتش را شکست و گریان تر از پیش گفت
ان روز رفتم که در دل اون خانه افکنم همین که در زدم در را گشود اما او با رخ زرد و رنگ پریده او بغض صدایش خانه ای در دلم افکند
چون با صدای بغض چنین گفت که غمخواری ندارم خود نیز غم گین شدم و غمخوارش گشتم با انکه خود غم هستم اما از غم او توانم نیست چون او رو من نیز میروم
غم را در اغوش کشیدم و سرش را به سینه ام فشردم
اه سینه از ما بود گریستنش از غم
داغ از ما بود اما غم با ان سوخت
درد از ما بود اما غم با ان مرد
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب آرام جان خسته، ره می سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر بر گردی امشب از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن بسته ای بار سفر را با توای عاشق ترین بد کرده ام من رنگ چشمت رنگ دریاست سینهء من دشت غمهاست یادم آید زیر باران، با تو بودم، با تو تنها زیر باران با تو بودم، زیر باران با تو تنها باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب آرام جان خسته، ره می سپارد امشب این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم زیر باران گریه کردم بلکه باران بشوید از جانم گناهم کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران
|